|
خوب بود اسم وبلاگم رو میذاشتم دل نوشته
برای مواقعی که دل آدم میگیره و چه جایی بهتر از کویر خشکیده ی دل من که به عنوان
وبلاگ خودشو نشون داده
نمیدونم آدما با چه انگیزه ای زندگی میکنن آیا این گفته درسته که : اگه عاشق باشی زندگیت
رنگ و بوی محبت میگیره؟؟؟
اگه این درسته چرا آدما به هم دیگه اجازه ی عاشق بودن رو نمیدن؟؟ چرا بزرگترین هدف
زندگی ما که همون عشق و دوستیه ، شوخی گرفته شده و شده بازیچه ی دست جوونای خام
امروزی؟؟
چرا ما دیگه ندای قلبمون رو نمی شنویم؟ نکنه گوش دلمون کر شده؟ چرا با کوچکترین آسیب
دیدگی جسمی توی بیمارستان ها هستیم ولی هیچ وقت جراحات روح و قلبمون رو حس
نمیکنیم و اگه هم حس کنیم بهایی بهش نمیدیم. چقدر زجرآور زندگی بدون احساس
احساس منم مرد، دلم برای عاشقی تنگه، دلم برای یه دوستی صاف و ساده تنگه، اما باور آدما
هم به همون اندازه سخته
من به آمار زمین مشکوکم : اگر این سطح پراز آدم هاست پس چرا این همه دل ها تنهاست؟؟؟؟
چقدر سخته دلت پر از حرفای نا گفته باشه، اما جایی برای گفتن نباشه. دلی واشه شنیدن
نباشه، اشکی برای همراهی اشکات نباشه
چرا تا میای یکی رو دوس داشته باشی، فرصت همراهیشو از دست میدی؟؟
چرا با اینکه کذایی بودن این دنیا ثابت شده اما باز آدما دلبسته ی این دنیای دروغین هستن؟؟
چرا عشق و دوستی رو به دنیا میفروشن؟؟
از این چراها زیاده، هنوزم حرف واسه گفتن دارم اما تا همین حد بسه. اگه فکر میکنید
چراهای مهمتری هم هست لطفا بهم بگید
و در آخر
پادشاهی از درویشی پرسید:
آیا می توانی جمله ای به من بیاموزی که در هنگام
خوشی،انسان را ناراحت کند و در هنگام ناراحتی،انسان را
خوشحال کند؟
درویش گفت:
بلی و آن جمله چنین است:
«این نیز بُگذرد»
|